بهار

ادامه مطلب ...

آن یکی الله می گفتی شبی     تا که شیرین می شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیار گو     این همه الله را لبیک کو

می نیاید یک جواب از پیش تخت     چند الله می زنی با روی سخت

او شکسته دل شد و بنهاد سر     دید در خواب او خضر اندر خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده ای     چون پشیمانی از آن کش خوانده ای؟

گفت لبیکم نمی آید جواب     زان همی ترسم که باشم رد باب

گفت آن الله تو لبیک ماست     وآن نیاز و سوز و دردت پیک ماست

ترس و عشق تو کمند لطف ماست     زیر هر یا رب تو لبیک هاست

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است      آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه وداع من و توست      آن شوم ترین لحظه پایان من است