وای باران ٬
باران ٬
شیشهء پنجره را باران شست .
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ٬
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
خواب رویای فراموشیهاست .
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار ٬
سحر نزدیک است .
دل من در دل شب ٬
خواب پروانه شدن میبیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند .
و چه رویاهایی !
که تبه گشت و گذشت .
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست .
چه امیدی ٬ چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید .
دل من می سوزد



